شیرینی وصـــــــال

نسیم مردان دوکوهه

 
 
نویسنده : جا مــــانده - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
 

به مناسبت هفته دفاع مقدس؛

زنی که در هفت عملیات دوران دفاع مقدس حضور داشت


مصاحبه کننده: سید هادی کسایی زاده





انگار نه انگار که روزی روزگاری زنان ایرانی را چادر می دریدند. انگار نه انگار که روزی چکمه های اجنبی بر پیکره خاک تفدیده جنوب حک شده بود و تاریخی که گواهی می دهد صدای ناله های زنان و مردان مبارز ایران را که در سلولهای تاریک پهلوی سنفونی آزادی را می نواختند. جنگل های گیلان و درختانی که از میزبانی کوچک جنگلی افتخار می کردند امروز چه بی صدا سربریده می شوند. انگار نه انگار که روزی بود روزگاری بود. اگر نمی توانی تاریخ گذشته را درک کنی لااقل شاهدی باش بر تاریخ معاصر، تاریخی که هنوز به رشته تحریر درنیامده است. تاریخی که سطرهای آخرش بی رحمانه انتظار شهادت جانبازان را می کشد و چه ساده جانبازان و ایثارگران در چراغهای نورانی شهر محو شده اند انگار نه انگار که وجود داشته اند.
آیا باورتان می شود که در دوران دفاع مقدس زنان نیز در خط مقدم جبهه حضور داشتند؟ آیا باور می کنید که در آن دوران زنانی بوده اند که با فراگیری فنون نظامی و اطلاعاتی نقش مهمی در پیروزی رزمندگان اسلام ایفا کرده اند؟ شاید آشنایی با یکی از تکاوران و چریک های زن در دوران دفاع مقدس برای هر ایرانی مایه افتخار و مباهات باشد.
نامش آمنه است همنام مادر رسول خدا(ص) و نام خانوادگی اش وهاب زاده. ماه ها است که می خواستم با خانم وهاب زاده گفتگو کنم ولی او هیچ وقت در دسترس نبود. یک روز جمکران، یک روز هیئت، یک روز سخنرانی، یک روز نذری، یک روز ختم قرآن، یک روز بهشت زهرا و... تا اینکه توانستم روزی از روزهای ماه مبارک رمضان میهمان خانه کوچکش باشم. دیدن خانم وهاب زاده برایم به آرزو مبدل شده بود. چرا که دیدار با یک زن جانباز دفاع مقدس توفیق می خواهد. ان روز هر چه زنگ زدم کسی درب خانه را باز نکرد. به تلفن همراهش تماس گرفتم. گفت هر چه صبر کردم نیامدی! برای همین از فرصت استفاده کرده و داخل مسجد دارم آش افطار را آماده می کنم می خواهی به مسجد بیایی آنجا مصاحبه کنیم؟ گفتم: نه می خواهم در فضای داخل خانه تان با شما گفتگو کنم. گفت: پس کمی صبر کن می آیم. پیرزن با عصایی فلزی از راهروهای باریک آپارتمانهای اکباتان به طرف واحد مسکونی اش در حال حرکت بود و من پشت یکی از ستونها ایستاده بودم تا وقتی به درب خانه رسید او را ملاقات کنم زیرا دیدار با انسانهای بزرگ در لحظه اول به یاد ماندنی است. سلام کردم، با لبخند به من نگاه کرد و گفت: علیک سلام جوان... و قبل از اینکه داخل خانه شود مرا به خانه اش دعوت کرد. خانه با وجود یک لامپ مهتابی تاریک بود و از پنجره هایی که از بیرون غبار آلودگی هوای تهران را در آغوش گرفته بود نوری متساعد نمی شد. عصایش را به دیوار تکیه داد و روی مبل های راحتی خانه اش که بسیار فرسوده و شکننده شده بودند آهی کشید و نشست. ان لحظه فکر کردم که او تنها یک جانباز شیمیایی است که به دلیل استشمام گاز خردل یا در سردشت و یا در بانه همانند دیگر اهالی شهر مصدوم شده است و ای عجب، که غافل بودم که در مقابل چه کسی نشسته ام. تا اینکه گفتگو اغاز شد و حقایق زندگی آمنه وهاب زاده یکی یکی روشن و روشن تر می شد تا جایی که دیگر نمی توانستم بنویسم زیرا مصاحبه داشت به کتاب مبدل می شد برای همین مختصری از زندگی نامه خانم آمنه وهای زاده را برای شما می نویسم.

دوران کودکی
آمنه وهاب زاده در شهر اردبیل به دنیا آمد و پدرش که پیشه تجارت داشت در همان دوران کودکی همراه با خانواده راه عراق در پیش گرفت و همسایه امام موسی کاظم(ع) شد. پدرش به جهت فعالیتهای سیاسی و انقلابی همیشه با یاران امام خمینی(ره) در کاظمین و نجف در ارتباط بود و این تعاملات در زندگی، تربیت و شخصیت آمنه تاثیر گذار شد. آمنه می گوید: یک روز که 12 ساله بودم به حرم امام علی(ع) مشرف شدم و در آنجا امام خمینی(ره) را دیدم که صورتشان را بر ضریح امام علی(ع) گذاشته اند و زیارت می کنند. دستان مادرم را رها کردم و دوان دوان به طرف ایشان رفته و گفتم: سلام، رهبر عزیزم شما را خیلی دوست دارم، آیا شما هم من را دوست دارید؟ در همین لحظه مادرم به سرعت دستان مرا گرفت و از آنجا دور شدیم ولی میدانم که امام پاسخ من را داد. یادم می آید که پدرم به احترام امام روح ا.. هیچگاه در محضر ایشان حتی در کوچه و خیابان کفش به پا نمی کرد.

فعالیتهای انقلابی
بعد از فوت مرموز پدرم و فوت ناگهانی آیت ا.. حکیم من 15 ساله بودم که به دلیل فعالیتهای ضد شاهنشاهی ایران در عراق از طرف استخبارات عراق من را به ایران تبعید کردند. آن زمان یکی از خواهرانم در تهران سکونت داشت برای همین به منزل ایشان رفتم. قبل از تبعید یاران امام به من گفته بودند که در ایران باید با چه اشخاصی ارتباط داشته و همکاری کنم. ان زمان تازه حزب موتلفه اسلامی تشکیل شده بود ومن با آقای عسگراولادی و آقای نعیمی همکاری خودم را آغاز کردم. تا آنجائیکه یادم است در تمامی راهپیمائی های قبل از انقلاب شرکت داشتم. یکی از وظایف مهمی که از طرف حزب بر عهده من بود توزیع و نصب به موقع اعلامیه ها و سخنرانی های حضرت امام بود که باید عرض کنم در این را کلی هم از طرف مامورین گارد پذیرایی شدیم. هیچ وقت زندانها و شکنجه های ساواک را فراموش نمی کنم ولی چون هیچ وقت مدرک درستی در دست نداشتند مرا آزاد می کردند. آن دوران به دلیل جوانی و پتانسیلی که داشتم خیلی فعال بودم. دوره های مختلف امداد و درمان را با موفقیت فرا گرفتم و در راه پیمایی ها به عنوان امدادگر حاضر بودم.

بعد از پیروزی انقلاب
بعد از پیروزی انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی در بیمارستان امام خمینی تهران مسئول تحویل شهدا شدم. و بعد از ان در مسئولیتهایی اعم از مسئولیت امور خواهران در جهاد سازندگی کرج، مسئول گروه خواهران در ستاد نمازجمعه تهران و همچنین چند ماهی هم مسئولیت حفاظت و امنیت خواهران نمازجمعه تهران را بر عهده داشتم.

اولین مجروحیت
اولین مجروحیت من بر می گردد به سال 1359 زمانی که مسئولیت حفاظت و امنیت خواهران نماز جمعه تهران را بر عهده داشتم. آن زمان منافقین فعالیت زیادی در بر اندازی نظام داشتند. و در یکی از نمازهای جمعه اقدام به اغتشاش کرده و مردم را مورد ضرب و شتم قرار دادند. آن لحظه یک بلوک سیمانی به پایم پرتاب کردند که باعث شکستگی پایم شد.

اعزام به جبهه
آن زمان من از دیوار راست بالا می رفتم برای همین تا ناقوس دفاع از میهمن به صدا درآمد با همان پای شکسته از بیمارستان امام خمینی تهران به طرف مسجد جامع پل سیمان شهرری به راه افتادم تا از طرف کمیته به جبهه اعزام شوم. پس از ثبت نام دوره های مختلف نظامی را در پادگان جی تهران گذراندم. 4 ماه دوره سلاح های سنگین، رانندگی تانک، عبور از دیوار مرگ، سقوط آزاد، تاکتیکهای رزمی، رزم شب و... که با تمام سختیهایش برایم لازم و شیرین بود. پس از گذاندن دوره ها به عنوان امدادگر همراه با 200 نفر از زنان داوطلب به طرف منطقه جنوب کشور اعزام شدیم.

دیدار با شهید چمران
شهید چمران در جبهه نمی توانستی پیدا کنی چون او همه جا بود. من پس از گذاراندن دوره های چریکی در لبنان یک بار او را در جبهه در حالیکه پاهایش مجروح شده بود دیدم. پس از درمانها و پانسمان اولیه با وجود اینکه نیاز به استراحت داشت از جایش بلند شد و به طرف خط مقدم حرکت کرد. نمی دانم عکسهایم کجاست چون همه را دوستان برده اند ولی عکس با شهید چمران بسیار داشتم حتی یکی از عکسهایم را با شهید چمران بر دیوار یکی از شهرهای جنوبی کشور ترسیم کرده اند.

دومین مجروحیتآن زمان در بیمارستان پتروشیمی کار امدادی و بهیاری انجام می دادم. یادش به خیر چه شبهایی که برای مجروحان جنگ خاک تیمم می بردم تا نماز صبحشان قضا نشود. یک شب به منطقه ای که به آن ایستگاه عملیات آبادان می گفتند با خمپاره حمله شد و بسیاری از بچه های رزمنده شهید شدند به گروه امدادی بی سیم زدند که آمبولانس را سریعا اعزام کنید. ولی آمبولانس به ماموریت رفته بود. آنقدر منتظر شدم تا امبولانس آمد به راننده گفتم سریع برو به ایستگاه عملیات آنجا مجروح داریم ولی راننده از فرط خستگی بیهوش شد. خودم با سرعت سوار آمبولانس شدم و به طرف منطقه را افتادم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم یک مجروح خیلی وضعیت وخیمی دارد به هر زحمتی بود ان را سوار آمبولانس کردم آن رزمنده لبهایش را تکان داد و گفت: امدادگر گفتم: بله منم.... بعد گفت: راننده آمبولانس: گفتم بله منم.... بعد بیهوش شد. همین لحظه یکی از رزمنده ها آمد و گفت: خواهرم شما به مجروح برسید من رانندگی می کنم. این رزمنده در جاده فراموش کرد که نباید در شب چراغ زد و وقتی چند بار چراغ امبولانس را روشن و خاموش کرد ما را به گلوله خمپاره بستند. فقط احساس کردم شکمم می سوزد. وقتی به بیمارستان پتروشیمی رسیدیم آنقدر به آمبولانس شلیک شده بود که مجبور شدن برای بیرون آوردن ما درب آمبولانس را اره کنند وقتی درب آمبولانس باز شد و ناگهان دکتر گفت: "این خواهر که متعلاقات شکمش روی زمین ریخته..." آن وقت بود که بیهوش شدم.

وقتی که شهید شدم
بعد از مجروحیت دوم که تمام شکمم به وسیله خمپاره پاره شده بود مرا به داخل بیمارستان منتقل کردند و روده هایم را به داخل شکم برگردانده و آن را با یک دستمال بسته بودند. وقتی مرا به اطاق عمل منتقل کردند علائم حیاتی من از کار افتاد و به علت کثرت مجروحین مرا به سرعت به معراج شهدا منتقل کردند. نمی دانم چند روز طول کشید ولی روزی که می خواستند شهدا را به داخل کانتینر حمل شهدا منتقل کنند دیدند مشمع ای که مرا داخل ان پیچیده بودند بخار کرده است. مرا به سرعت به داخل بیمارستان منتقل کردند. وقتی پزشک امد گفت: چرا دوباره این شهید را اینجا آوردید؟ مسئولین حمل شهدا گفتند آقای دکتر ایشان زنده اند! پزشکان که خیلی خوشحال شده بودند مرا به اطاق عمل منتقل کردند.

ماموریت برون مرزی با شهید همت
من به جهت اینکه به زبانهای عربی و انگلیسی مسلط بودم و همچنین دوره های کامل نظامی و اطلاعاتی را دیده بودم به ماموریت برون مرزی زیاد اعزام می شدم به خصوص ماموریت به بغداد و شهرهای مختلف عراق. یک بار همراه با حاج ابراهیم همت همراه با یک گروه 6 نفره چریکی ماموریت داشتیم تا از مرز سردشت به طرف کردستان عراق برویم. پس از گذشتن از کوهستانهای سعب العبور به مناطق مین گذاری رسیدیم که شناسایی شدیم آن زمان کردهای عراقی و ستون پنجم همه جا نفوذ داشتند. چند خمپاره به طرف ما شلیک شد که با برخورد به میدان مین انفجار های مهیبی را ایجاد کرد که از موج انفجار بیهوش شدم. شهید همت به جهت مصدومیت من عملیات را متوقف کرد و سریعا به مقر برگشتیم. بعد از آن حادثه من 40 روز در کما بودم.

وقتی که شیمیایی شدم
به عنوان نیروی امدادگر در عملیات والفجر 1 در منطقه فکه حضور داشتم. تقریبا چند ساعتی از اذان صبح گذشته بود و من در چادر امدادی پانسمان پای یکی از مجروحان را تعویض می کردم که هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران کردند. من به سرعت از داخل چادر بیرون آمدم و به عمق منطقه بمبارانم شده رفتم آنجا دیدم بوی سیر می آید. به سرعت ماسکم را زدم وقتی به چادر برگشتم دیدم آن جانباز ماسک ندارد برای همین ماسکم را بر داشتم و به صورت آن مجروح زدم. صورتم و چشمانم خیلی می سوخت و بدنم شروع به خارش افتاده بود و دستانم تاول زده به طوری که تاولهای روی صورتم آویزان شده بود آنقدر که بیهوش شدم. از آنجا مرا به بیمارستان صحرایی و پس از آن به بیمارستان اهواز منتقل شدم. یادم هست که آن جانباز در بیمارستان صحرایی فریاد می زد این خواهر جان مرا نجات داد...

یک خاطره از دوران جنگخاطرات زیاد است به نحوی که از طرف وزارت ارشاد سالهاست دارند با من مصاحبه می کنند تا کتاب خاطرات من را چاپ کنند. یادم هست که در یکی از عملیاتها وقتی محاصره شکسته شد به طرف کانال خاکی که رزمندگان در آن محاصره شده بودند رفتم. تنها 5 نفر زنده بودند. قمقمه آب را از داخل کوله بیرون آوردم و گفتم آب بخور برادر... نفر اول گفت: نه به ایشان بدهید. نفر دوم گفت: این برادر واجب تر است تا اینکه نوبت به نفر آخر رسید که دیدم همگی آنها شهید شدند. به نظر شما با دیدن این صحنه می توانم در ادامه زندگیم به راحتی آب یخ بنوشم. وقتی که صحنه شهادت مظلومانه شهدای داخل کانال را که با لبهای تشنه روی شانه های هم شهید شدند به نظرم می آید.

بعد از جنگ داوطلب هلال احمر شدمبعد از پایان دوران دفاع مقدس اموزشهای امدادی خودم را کامل کردم و به جمعیت داوطلبان هلال احمر پیوستم. هر جا ماموریت بود حاضر بودم به خصوص در دوران رحلت حضرت امام که 70 روز مسئولیت امدادی خواهران هلال را بر عهده داشتم.

خسته نباشی رزمنده
بررسی و نگارش زندگینامه مجاهد و رزمنده دوران دفاع مقدس جانباز 70 درصد شیمیایی خانم آمنه وهاب زاده در یک یا چند برگ کاغذ نمی گنجد شاید به زودی کتابی منتشر شود همتای "دا " تا همگان بر سر مگوی سینه این دلیر زن خاکریزهای دفاع مقدس آشنا شوند و سینه به سینه برای نسلهای آینده نقل کنند که روزی بود و روزگاری بود... خیلی از حرفها را ننوشتم و خیلی از خاطرات نا نوشته باقی ماند. ملاقات و خواندن شعر در محضر مقام معظم رهبری، عضویت در ستاد استقبال امام، همراهی با صیاد شیرازی و اطاعت از دستورات حسن باقری و داستان هزینه های شیمی درمانی که به جای سهمیه مسکن از طرف بنیاد شهید و... گفتگو را اینجور تمام می کنم که آمنه وهاب زاده 70 درصد جانباز شیمیایی زنی که در عملیاتهای آزادسازی خرمشهر، دهلاویه، حصرآبادان، حمیدیه، هویزه، رمضان، طریق القدس، ثامن الائمه و محرم حضور داشته است و به عنوان یک امدادگر، تک تیرانداز و آر پی جی زن در خط مقدم دوش به دوش مردان از کشورمان دفاع نموده است هم اکنون در خانه ای استیجاری و کوچک به تنهایی زندگی می کند بی آنکه کسی بپرسد خسته نباشی رزمنده...
او نخواست تا در مورد زندگی شخصی اش سوال کنم و من هم نپرسیدم ولی شاید روزی مجید تنها فرزند آمنه خاطرات زندگی مادر را بازگو کند...

پایان پیام

 

 

 

 

اصل مطلب در خبرگزاری حیات