بیت المال .....

بسم رب الشهدا و الصدقین

بهش گفتم توی راه که بر می گردی یه خورده کاهو و سبزی بخر.

گفت:من سرم خیلی شلوغه می ترسم یادم بره روی یه تیکه کاغذ هر چی        می خوای بنویس

به من بده.همان موقع داشت جیبش رو خالی می کرد.

یک دفترچه یاداشت و یک خودکار در آورد گذاشت زمین.

برداشتمشان تا چیزهایی که می خواستم توش بنویسم...

یک دفعه گفت:ننویسی ها!!  جا خوردم.نگاهش که کردم به نظرم کمی عصبانی شده بود.

گفتم:مگه چی شده؟گفت:اون خودکاری که دستته مال بیت الماله...

گفتم:من که نمی خواهم باهاش کتاب بنویسم.دو-سه تا کلمه که بیشتر نیست.

گفت:نه......

/ 2 نظر / 9 بازدید
fekri

با سلام / سایت شعرناب http://www.sherenab.com/ مقدم شما را گلباران می نماید.

آقا جمال

شهدا تا کجا ها رو فکر می کردند ما کجاییم