تقدیم به سالار شهیدان حضرت عشق علیه السلام

خواب دیدم در شبی:

 

آرام آرام لحظه ها پایان گرفت

نم نمک روح از تنم بالی گرفت

 

آه نه ،انگار که من جان داده ام

روح من در آسمان جایی گرفت

 

بله ، از بخت سیاه من مرده ام

روح من از معصیت آهی گرفت

 

از گناه ، اعمال خود ،هستی خجل

من پشیمانم ولی آوا گرفت

 

چند نفر نزدیک و نزدیک می شدند

ناله از جان و دلم غوغا گرفت

 

گفتم از چه جمع گشتید دور من

بر سرم فریاد ها بالا گرفت

 

از چه کردی عمر خود را تو تباه؟

در دلت دنیا فانی جا گرفت ؟!

 

وا نصیبا که چقدر دشوار بود

بر لبم فریاد ها جایی گرفت

 

لحظه ها تیره و تاریک می شدند

آنکی راه فرار را می گرفت

 

نعره ها و گریه ها اتمام یافت!

یک نفر بند دلم محکم گرفت!!

 

همه گفتند که چرا خاموش شدید

این صداها را چه کس آرام گرفت

 

آن یکی گفت : آن را ول کنید

یک نفر مُهر شفاعت را گرفت

 

او چه کس باشد ،با این احترام

از چه باشد دست من را او گرفت؟

 

او همان ارباب من باشد حسین(ع)!!

منسب شاه شهیدان را گرفت

 

گفت : دور شوید از پی او

شال مشکی مرا بر دوش  گرفت

 

چون نهیبی خوردم و از خود خجل

برخاستم ، چرا دستم گرفت ؟

 

تو که کردی حال دل را سرنگون

بر لبم ، حال این نوا آوا گرفت

 

مجنونم و اربابم حسین (ع) است

بحر تو این دل سنگ جانی گرفت

 

باز  گشت جامانده ات بی سر و پا

قطره اشکی بر زمین آرام گرفت

 

از دل برآمد - التماس دعا

/ 5 نظر / 7 بازدید
جامانده 2

احسن التماس دعای فرج

هيچكس

سلام دوست عزيز شعر بسيار زيبايي بود و در اين اول صبحي حال كردم و ان شاالله جزو رهپويان واقعي حضرتش باشيم و تمام دلخوشي ماهم بعد از رحمت واسعه الهي به دستگيري اين بزرگان مي باشد[گل]

هيچكس

سلام دوست عزيز راستي نظرت درخصوص علت غيبت حضرت آقا چيست؟ از اينكه لطف ميكنيد و سري بما ميزني و نظرتونو ميدي ممنونم[گل]